اگر اين نخستين بازديد شماست شما بايد پيش از ارسال و يا مشاهده مطالب ثبت نام
كنيد.
|
|||||||
| ثبت نام و عضویت در انجمنها | New Thread | Forum Rules | راهنمایی | لیست اعضا | تقویم | جستجو | موضوعات امروز | علامت بفرم خوانده شده |
|
|
#1 (permalink) |
|
Elite
![]() تاریخ عضویت: Thursday 1 January
موقعیت: جهنم
ارسالها: 8,390
تشکر: 1,425
2,295 تشکر در 1,638 ارسال
حالت من:
|
استاد هوشنگ لطیف پور
![]() فعاليت در سينما را با دوبلاژ آغاز كرد و در سال 1337 با مشاركت فرخ زاد استوديوي دوبلاژ «سايه» را تأسيس كرد كه تا سال 1340 فعال بود. وي در حال حاضرمقيم كشور كانادا مي باشد. > ۱۳۱۱: تولد در تهران > ۱۳۳۲: به پايان رساندن دوره هنرستان هنرپيشگى > ۱۳۳۴: به پايان رساندن دوره آموزشى تئاتر زيرنظر پروفسور «ديويد سن» و «كوئين بى» در دانشگاه تهران > شروع فعاليت در دوبله با فيلم «شنل» و دوبله فيلم «اتللو» و ... تا سال هاى دهه ۵۰ > ۱۳۴۳: كناره گيرى از دوبله و ورود به دانشكده هنرهاى زيبا > ۱۳۴۵: تأسيس واحد دوبلاژ تلويزيون ملى ايران > وى مديريت دوبلاژ بسيارى از فيلم هاى سينمايى و مجموعه هاى تلويزيونى را به عهده داشته است. صداى هوشنگ لطيف پور به عنوان راوى سريال هاى «دليران تنگستان»، «دايى جان ناپلئون» و «مستند راز بقا» و ... در خاطره هاى بسيارى از افراد مانده است. مريم منصورى: «نگاه كن آندرى! يه ستاره ديگه هم افتاد!» اين اولين جمله اى است كه «فهيمه راستكار» در يك فيلم لهستانى ـ و نخستين كار دوبله اش با مديريت «هوشنگ لطيف پور» ـ مى گويد. اسم فيلم را هيچ كدام شان به ياد نمى آورند، نه «لطيف پور»، نه «راستكار» فقط يادشان مى آيد كه جنگ جهانى دوم بود و برف مدام . كه : «... يه ستاره ديگه هم افتاد.» البته مى فهمم كه الآن و در اين شيوه مكتوب قطعاً جنس صداى «راستكار» حس نمى شود و چه خوب بود اگر ميسر مى شد در مطلبى براى اهالى دوبله، صدايشان هم همراه مى شد و نه خاطره صدايشان! اما پيش از هرچيز، به خاطر تئاترى بودن «هوشنگ لطيف پور» به سراغش رفتيم. كه او هم متعلق به نسل پرورش يافته در هنرستان هنرپيشگى است. نسلى كه شايد ديگر خاطراتشان براى خوانندگان صفحه مهرگان آشنا باشد. نسل عباس جوانمرد، على نصيريان، جعفر والى و... «هوشنگ لطيف پور» از چهار سالگى به خاطر شغل پدر، سفر را تجربه كرد. پدر رئيس اداره ثبت احوال شهرستان هاى مختلف بود و اين سفرها، همراه با تغيير مكان مأموريت هاى پدر ادامه پيدا كرد تا سالهاى اول متوسطه، «هوشنگ لطيف پور» كلاس دهم بود كه دوباره به تهران بازگشتند و در همان دوران در دبيرستان دارالفنون، در اولين كار تئاترى شركت كرد. در آنجا با افرادى نظير «جعفر والى» آشنا شد و به اين ترتيب پاى او هم به هنرستان هنرپيشگى بازشد. البته صبح تا ساعت چهار بعد از ظهر دبيرستان بود و پس از آن از خيابان ناصر خسرو تا چهار راه بهرامى را مى دويدند با سر پرشور جوانى كه باد بر موهايشان دست مى كشيد تا به هنرستان هنرپيشگى برسند و اين آغاز فعاليت هاى هنرى بود. «لطيف پور» مى گويد: «البته در هنرستان ها هميشه يك عده مى آيند براى اينكه به اين كار علاقه دارند و عده اى هم فقط براى گرفتن مدرك مى آيند تا در وضعيت استخدامى شان مؤثرباشد. كارمندهايى كه در جست وجوى ترقى رتبه هستند.» و طبيعى است كه وى از اين دسته نبود، اگر نه الآن هم مى توانست با ريتم تند و گاهى بى مسؤوليت سيستم دوبله فعلى كشور كار كند. ولى «لطيف پور» نتوانست. در آن زمان مدير هنرستان هنرپيشگى دكتر «نامدار» بود كه از طرف دولت براى تحصيل به فرانسه رفته بود. او دكتراى داروسازى داشت و چون به تئاتر علاقه مند بود، تئاتر هم خوانده بود و در هنرستان، فن بيان تدريس مى كرد و «مطيع الدوله حجازى» معلم ادبيات بود، «خان ملك ساسانى» معلم تاريخ تئاتر، «دكتر كنى» معلم انگليسى، «معزالديوان فكرى» معلم سولفژ، «مهرتاش» مدرس موسيقى ايرانى و «مادام اسكمپى» مدرس باله. هنرجويان هنرستان هنرپيشگى از جمله «هوشنگ لطيف پور» در سال ،۱۳۳۱ زير نظر «مادام اسكمپى» باله نفت را در تئاتر تهران ـ نصر ـ به روى صحنه آوردند. اين باله به فشار انگليسى ها، انقلاب كارگران و ملى شدن صنعت نفت ايران مى پرداخت و اولين باله اى بود كه در ايران اجرا مى شد كه البته به خاطر استقبال بسيار خوب مردم، يك ماه روى صحنه ماند. پس از پايان يافتن دوره هنرستان، افرادى با دغدغه هاى مشترك گردهم آمدند. البته در آن زمان هيچ امكانى براى روى صحنه آمدن تئاتر جوان ترها وجود نداشت. فقط تئاترهاى لاله زار بودند كه آنها هم كار خودشان را مى كردند و گروهى با حضور «هوشنگ لطيف پور» ، «فهيمه راستكار» ، «على نصيريان»، زنده ياد «بيژن مفيد» و ... كه تئاتر موجود آن زمان را قبول نداشتند، اما در كنار هم مى توانستند، متنى بخوانند و گاهى اتود بزنند. تا اينكه به وسيله «فهيمه راستكار» به «شاهين سركيسيان» معرفى شدند و شايد بهتر است بگوييم كه «سركيسيان» را پيدا كردند. خانه «سركيسيان» براى رشد و ترقى ما خيلى مفيد واقع شد. او موجودى عاشق بود. عاشق تئاتر و مثل همه عاشق ها، كارهاى غير عادى هم مى كرد. گاهى اوقات به ما مى گفت كه به او قول داده اند، فلان سالن تئاتر را براى اجراى تئاتر در اختيارش قرار دهند ولى من فكر مى كنم او هميشه اين اميد را داشت كه به وصال معشوق برسد.» در منزل «سركيسيان» اين گروه به ترجمه و خوانش آثار «استانيسلاوسكى» و اتود زدن نمايشنامه هايى از جمله «همه پسران من» اثر «آرتور ميلر» مى پرداختند. اما نكته قابل توجه اين بود كه همه هنرمندان و هنر دوستان آن زمان به خانه سركيسيان مى آمدند. از جمله «خجسته كيا»، «فرخ غفارى» و «جلال آل احمد» و... «لطيف پور» مى گويد: «آل احمد بود كه به ما پيشنهاد كاركردن روى نمايشنامه هاى ايرانى را داد. البته آن موقع چيزى به نام نمايشنامه ايرانى نداشتيم. فقط پيس هاى خارجى بود كه به فارسى آداپته شده بود.» اما پس از آن «جوانمرد» و «نصيريان» به سوى اقتباس نمايش از داستان هاى «صادق هدايت» رفتند. در همين زمان «هوشنگ لطيف پور» جذب عالم نوپاى دوبلاژ مى شود و البته از حضور دوستان ديگر و هم دوره اى هاى هنرستان هنر پيشگى هم در اين حرفه بهره مى برد. «پرويز بهرام»، «جعفر والى»، «فهيمه راستكار» ، «بيژن مفيد» و... در همان زمان «امير قهارى»، سفير اول ايران در رم، يك فيلم ايتاليايى را به ايران آورده و تصميم گرفته بود كه آن را دوبله كند. تا آن زمان تنها يك يا دو فيلم دوبله شده و در ايران به نمايش در آمده بود. فيلم «شنل» بود كه براساس يكى از آثار «گوگول» ساخته شده بود و سه ماهى براى دوبله آن وقت گذاشتند. پس از آن فيلم، بلافاصله پيشنهاد مديريت دوبلاژ كار بعدى به «هوشنگ لطيف پور» داده شد. آن زمان، اصلاً آموزشى در اين زمينه وجود نداشت و «لطيف پور» جزو اولين كسانى بود كه اين كار را شروع كرد. پيش از من يك استوديو «ايران نو فيلم» بود كه عده اى در آنجا مشغول دوبله فيلم بودند و ما به فاصله چند فيلم، پس از آنها شروع به كار كرديم. آقاى «امير قهارى» هم كه آن فيلم را به ايران آوردند، نديده بود اما شنيده بود كه چگونه فيلم را دوبله مى كنند. به جز او فرد ديگرى به نام «ابوالقاسم رضايى» هم بود كه تكنيك دوبله را مى دانست و در هندوستان ديده بود كه چگونه كارهاى صداى فيلم را انجام مى دهند و به همين دليل توانست مقدارى به ما كمك كند. البته فقط راه و روش را به ما نشان مى داد چون خودش تكنسين بود و آن سوى كار را گرفته بود.» همزمان با كار دوبله، «لطيف پور» در كلاس هاى تئاتر «ديويدسن» در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران هم حضور يافت و دانشگاه حقوق را به خاطر همين قضيه رها كرد و به دانشكده ادبيات رفت و يك سال بعد در كلاس هاى «كوئين بى» شركت كرد. چند تئاتر هم زير نظر اين اساتيد آمريكايى كار كردند كه از آن جمله مى توان به «باغ وحش شيشه اى» با كارگردانى «ديويدسن» اشاره كرد. اما در يكى از اين اجراها، اتفاق عجيبى افتاد. در حالى كه هيأت وزيران و عده اى از آدم بزرگ هاى مملكت براى ديدن نمايش دعوت شده بودند، «هوشنگ لطيف پور» به شكل كاملاً طبيعى تب كرد. اما اين حالت طبيعى، به شكل ديگرى جلوه كرد. آنقدر كه فكر كردند وى تمارض كرده و سر اجراى «مرد دوم» به كارگردانى «كوئين بى» نيامده است. پس عده اى به سراغ «لطيف پور» مى روند و او را با تب شديد و در پتو پيچيده به سالن مى آورند. پس از آن اتفاق اين گروه، عطاى دانشكده ادبيات را به لقايش بخشيدند و از آن دانشكده بيرون آمدند. البته پس از آن هم نمايش «بيل باد» را به كارگردانى «كوئين بى» در تالار مدرسه دخترانه نوربخش، در خيابان حافظ به روى صحنه آوردند. پس از آن حدود سال هاى ۴۴ ـ ۴۵ بود كه به دعوت اعضاى گروه، «كوئين بى» دوباره به ايران آمد و نمايش «سير دراز روز در دل شب» اثر «يوجين اونيل» را با بازى «فهيمه راستكار»، «هوشنگ لطيف پور» و «پرويز بهرام» به روى صحنه آورد. مدير صحنه و مترجم كارگردان هم «بيژن مفيد» بود و اين، آخرين كار تئاترى «لطيف پور» بود و پس از آن بيشتر به عنوان مدير دوبلاژ فعاليت مى كرد. «فاصله من با دوستانى كه با من همكارى مى كردند، فقط يك فيلم بود. من هم آموزش خاصى نديده بودم و در حين همين كاركردن ها، تجربه كسب كردم. البته مترجم همه فيلم هاى انگليسى من، نابغه عجيبى به نام «بيژن مفيد» بود. كسى كه با خمير نان، مجسمه هاى عجيبى مى ساخت، بدون هيچ تعليمى، سه تار مى زد و خودش زبان انگليسى را بدون كلاس، يادگرفته بود و از بهترين مترجم ها بود و كارهاى نمايشش هم كه ديگر گفتن ندارد.» امكانات دوبله ايران در آن زمان بسيار ابتدايى بود اما «هوشنگ لطيف پور» تنها ۴۵ روز را صرف نوشتن ديالوگ هاى فيلم «اتللو» كرد. يعنى جملات ترجمه را با لب و دهان گوينده ها ميزان مى كرد. البته ابتدا اصلاً نمى خواستند زير بار دوبله بروند، حتى نامه اى به سفارت شوروى سابق نوشتند كه اين ها مى خواهند، فيلم شما را خراب كنند. در پاسخ، نامه اى از سفارت آمد كه صاحب فيلم تصميم گرفته اين فيلم دوبله شود. يا خودتان آن را دوبله كنيد يا كار را به ديگران بسپاريد. پس از آن بود كه اين گروه دوباره به سراغ يكى از اساتيد هنرستان هنرپيشگى به نام «هايك كاراكاش» رفتند تا با او مشورت كنند و «كاراكاش» گفت: «حالا كه دلتان مى سوزد، دست كم خودتان اين كار را انجام دهيد.» «آن زمان فكر مى كرديم دوبله اصالت فيلم را از بين مى برد. در واقع دوبله، كارى شبيه به ترجمه يك اثر است كه قطعاً قدرت خود آن اثر را ندارد. همان طور كه شعر حافظ را نمى شود ترجمه كرد، آثار «شكسپير» را هم نمى توانستيم به درستى ترجمه كنيم و البته تئاتر براى ما مقدس بود و آثار شكسپير از چنان الوهيتى برخوردار بود كه مى ترسيديم با اين كار خراب شود.» البته پس از كودتاى سال ،۳۲ روابط ايران و شوروى به هم خورد و پيرو آن تمام فيلم هاى روسى را توقيف كردند. پس از سه، چهارسال اين فيلم اجازه اكران گرفت. در اين مدت دوبله در ايران بسيار پيشرفت كرده بود و با اين وجود باز هم دوبله «اتللو» از بهترين كارها بود و به تدريج كار به جايى رسيد كه دوبله ايران در سال هاى ۴۰ و ۵۰ در دنيا مطرح شد. در فيلم «اتللو»، «لطيف پور» نقش خوان «ياگو» بود و «پرويز بهرام» به جاى «اتللو» و «فهيمه راستكار» به جاى «دزدمونا» حرف مى زد. «آن كار يكى از رل هاى استثنايى بود كه من مى گفتم. معمولاً در كارهاى خودم حرف نمى زنم. چون بايد مديريت كار را انجام دهم. منتها در مورد آن نقش فكر كردم بهتر از هر كسى مى توانم آن را بگويم. چون تعداد آدم هايى كه با ما كار مى كردند، محدود بود و كسى در آن ميان نبود كه بهتر از من، از عهده آن نقش بربيايد.» «لطيف پور» معتقد است: «مدير دوبلاژ نبايد رل بگويد. چون همه چيز در لحظه اتفاق مى افتد و مدير دوبلاژ در آن لحظه بايد حواسش باشد كه ديالوگ خوب گفته شود، حركت لب ها و ديالوگ با هم تطبيق پيدا كند و احساس هنرپيشه به اندازه كافى باشد. براى بازنويسى ديالوگ هاى اين فيلم، «لطيف پور» از هفت ترجمه فارسى استفاده كرد. دو ترجمه از زبان روسى به فارسى، يكى ترجمه اى با چاپ سنگى از دوره قاجار و ....» «من همه ترجمه ها را پيش رويم گذاشته بودم كه ببينم كدام يك از اين كلمات، بهتر در دهان دوبلورها مى نشيند. آن موقع دوبله يك فيلم ۱۰ تا ۱۲ روز طول مى كشيد. اما اين كار ۴۰ روز طول كشيد و مدير دوبلاژ بايد ساعت ها مى نشست و صداى هنرپيشه ها را با حركت لب تطبيق مى داد.» البته پس از آن، در دوره اى از كار دوبله كناره گيرى كرد و از روى بيكارى، به دانشكده هنرهاى زيبا رفت تا تئاتر بخواند. دوره اى كه با سنديكاى دوبلورها دچار مشكل شدند و اعتصاب كردند. اما عده اى از همكارانشان اين اعتصاب را شكستند و حاضر شدند در ازاى مبلغ ماهيانه ناچيزى به سرعت و با كيفيتى بد، فيلم ها را دوبله كنند. در يك زيرزمين متعفن و بدبو كه براى واحد دوبلاژ درست كرده بودند و اين گونه بود كه «لطيف پور» به حالت قهر از اين كار بيرون آمد. تا دوسال بعد كه غفارى براى تأسيس واحد دوبلاژ تلويزيون ملى ايران به سراغ «لطيف پور» آمد و اين شروع دوباره كارهاى او بود. فيلم هاى سينمايى، مستند و ... «الآن تلويزيون سرى كامل فيلم هاى «برگمن» را به صورت دوبله شده دارد. البته آن موقع هم كه ما اين كارها را دوبله كرديم، اين شرط را گذاشتيم كه روى آنتن نرود. چون براى جامعه آن زمان، زود بود و فقط «توت فرهنگى هاى وحشى» از تلويزيون پخش شد.» علاوه بر اين «لطيف پور» در آموزش دوبلورهاى بسيارى مؤثر بوده است. مدير دوبلاژهاى امروز كه وقتى آمدند آنقدر كوچك بودند كه هنوز نمى توانستند، روى صندلى بنشينند. اما سال ۱۳۵۶ درست زمانى كه شرط ماندن و ادامه دادن در ايران، عضويت در حزب رستاخيز بود، «لطيف پور» تصميم به مهاجرت گرفت. دوسالى در لندن بود و پس از آن عازم كانادا شد. ولى پس از آن ديگر در ديار غريب نتوانست به كار دل بپردازد. اما در سفرهايى كه به ايران داشت، براى ماندن در آن ديار، انرژى مى گرفت و حالا هم مدتى است كه همراه با همسرش براى ادامه زندگى به ايران آمده است. اما ديگر كار دوبله نمى كند. «با اين سرعتى كه اينها كار مى كنند، من نمى توانم كار كنم. ديگر صاحبان كار، به آن معنا ارزش كار را نمى دانند. فقط مى خواهند برنامه هاى ۶ كانال تلويزيونى را پر كنند. البته گاهى كارهاى خوب هم در اين ميان ديده مى شود، اما من ديگر كار نمى كنم.» اما چه حيف كه «هوشنگ لطيف پور» نام هيچ كدام از فيلم هايش را يادداشت نكرده است. مرحوم «ژاله كاظمى» پيش از رفتنش گفته بود دفترچه اى دارد كه نام تمام فيلم هايى را كه دوبله كرده اند، از همان آغاز كار، يادداشت كرده است، گفته بود: اگر موقعى ليست فيلم هايت را خواستى من دارم و «هوشنگ لطيف پور» آن دفترچه را نديد يا شايد نخواست تا «ژاله كاظمى» هم رفت...
__________________
فروش 310 فیلم ایرانی از سال 1351 تا 1387 در 19 عدد dvd فقط 12000 هزار تومان
فروش ارشیو موسیقی به صورت در خواستی متال و راک هم صوتی هم کنسرت و کارهای ایرانی فروش سریال کره ای جومانگ16dvd و جواهری در قصر یانگوم15dvd با زیر نویس فارسی با کیفیت dvd سریال های Lost - Alias - 24 - PrisonBreak - Heroes برای فروش موجود است با کیفیتdvd و دو زیر نویس فارسی و انگیلسی فروش فیلم های قدیمی در 120 dvd هر حلقه 400 تومان مجموعه پک فول البوم های ایرانی فقط 10 هزار تومان |
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
Elite
![]() تاریخ عضویت: Thursday 1 January
موقعیت: جهنم
ارسالها: 8,390
تشکر: 1,425
2,295 تشکر در 1,638 ارسال
حالت من:
|
مریم شیرزاد
متولد:1338،تهران. تحصیلات:نیمه تمام در دانشکده ی جهانگردی. شروع حرفه ای دوبله:1359 سایر فعالیتها:رادیو از 1348تا 1359 در برنامه ی کودک . صدای مهربان ایشان را بسیار شنیده ایم ...چه در کارهای انیمیشن و چه فیلمهای سینمایی و سریال .کارتون جزیره ی ناشناخته مجمع خوبان فعال در عرصه ی گویندگی بود ، نوشابه امیری (کنا)، مریم شیرزاد(سرندی پیتی)، فریبا شاهین مقدم (پیلا پیلا همان پرنده ی وراج و فضول !)، احمد آقالو (ماهی پرنده که مدام خبرهایی تازه داشت !)و بسیاری دیگر ...اما به جرات می گویم که انتخاب خانوم شیرزاد برای گویندگی سرندی پیتی با آن عطوفت خاص بهترین بود ...در خاطره ها ماند و جاودانه شد . همان دوران بود که سریال سالهای دور ازخانه (اوشین)هم وارد خانه ها شد و چه بسیار مردمی را که پای تلویزیون نشاند و نگرانی مسن ترها در پیگیری حوادث زندگی اوشین ...و بخش جوانی ایشان را خانوم شیرزاد گفتند و خوب هم گفتند . گذشت و گذشت تا آن کودک حساس (آن شرلی )که اینبار شاهد بخش متفاوتی از صدای خانوم شیرزاد بودیم ...کودکانه تر و شاداب تر از قبل.کارنامه ی ایشان بسیار مفصل است ...از مریم مقدس گرفته تا آن فیلم پر زد و خورد ژاپنی (کلید قدرت)! اما نکته در این است که تنها این صدا نیست که مهربان است ...انگار محبت و عاطفه بخشی است از وجود ایشان که نمونه ی این مهربانی درونی در جمع آوری امضای هنرمندان دوبلاژ کشور برای بازگشت مجدد مرحومه ژاله ی کاظمی به عرصه ی دوبلاژ متجلی گشت .زمانی خواندم که آن نامه و امضای هنرمندان اتفاقی بسیار خوشایند بوده در زندگی بانو کاظمی که خود جای گفتن بسیار دارد ....اما در اینجا پاسخ مرحومه کاظمی را به ایشان به عنوان برگی زرین از افتخارات این هنرمند نمونه ی کشور مان چه در دوبلاژ و چه اخلاق می آورم سرکارخانم مريم شيرزاد نهالي که سه سال پيش کاشتم، امروزبه بارنشسته است : انسجام همکاران.هرچندخيلي دير، وبه خاطر موضوعي بسيارکم اهميت، يعني غيبت من .به عنوان يک فرد«ملي» ديگرازجهان چه بخواهم؟! دستتان دردنکند.شماباعث شديد که اين آرزو بامن به گورنرود.درزمانه اي که چه دراين سو، وچه درآنسوي جهان، همه به جان هم افتاده اند تالقمه ناني ويک جونام رابه هرقيمتي که شده، هرقيمتي، ازچنگ هم بربايند ودراين راه يکديگرراميسايند، ميجوند،وميخورند،شماکارآسا ني نکرده ايدخانم شيرزاد، اصلاً کارآساني نکرده ايد.دست مريزاد! به نظرمن حتي خطرهم کرده ايد.شماباعث شديد،که من يک دريا اشک شوق بريزم ودرعين حال دچاراندوهي بسيارسنگين شوم. اندوهي که برايش پاياني نمي بينم . چرا شما؟! که کمترين سالهاي عمرکارييم رادرکنارتان گذرانده ام؟! که شاهدتجربيات خوش وناخوش روزگارپرتلاشم نبوده ايد؟! که هرگزازشانه هايم براي بالاتر ايستادن خودتان استفاده نکرده ايد؟!چراهم نسلانم نه ؟! چرانه ياران بسيارديرين ؟! چرانه انجمن ؟!چرانه سازمانم؟! ونه .......دستتان هزاربارديگر دردنکندکه امکان تجربه اي بسياربعيدرابرايم فراهم کرديد.اما؛ خانم مريم شيرزاد «خانة» من پرازاغيار است و«صدايم» دراين ازدحام ديگر«نعمت» نيست.ازهمة همکاران عزيزي که باشوق ومحبت وبزرگواري وعشق اين دست نوشتة شماراامضاء کرده اند، بسياربسيارسپاسگزارم.حتي ازآنهايي که احتمالاً باترديدواکراه وچه کنم چه نکنم نام خودرا براين «طومارچه» نهاده اند.ازخداوندهم بسياربسيارسپاسگزارم .براي همة نعماتي که برمن ارزاني داشته است،(مثل شانس دريافت يادداشت زيباي شما).وهمة صفات ناپسندي که به من نداده است ،مانندحرص وحسد و..... احترام وستايش من نثارتان باد.
__________________
فروش 310 فیلم ایرانی از سال 1351 تا 1387 در 19 عدد dvd فقط 12000 هزار تومان
فروش ارشیو موسیقی به صورت در خواستی متال و راک هم صوتی هم کنسرت و کارهای ایرانی فروش سریال کره ای جومانگ16dvd و جواهری در قصر یانگوم15dvd با زیر نویس فارسی با کیفیت dvd سریال های Lost - Alias - 24 - PrisonBreak - Heroes برای فروش موجود است با کیفیتdvd و دو زیر نویس فارسی و انگیلسی فروش فیلم های قدیمی در 120 dvd هر حلقه 400 تومان مجموعه پک فول البوم های ایرانی فقط 10 هزار تومان |
|
|
|
|
#3 (permalink) |
|
Elite
![]() تاریخ عضویت: Thursday 1 January
موقعیت: جهنم
ارسالها: 8,390
تشکر: 1,425
2,295 تشکر در 1,638 ارسال
حالت من:
|
مرحومه بانو ژاله کاظمی
![]() داستان دوبلور شدن ژاله کاظمی به روایت خودش: درست یادم نیست که اواخر پاییز یا اوایل زمستان 1337 بود.دختر 15 ساله ای با موهای بلند بافته شده با روبان و کفش کتانی سفید هیجان زده اما با ظاهری آرام همراه برادرش شد تا در خیابان هدایت به استودیو شهاب بروند. این استودیو در آن زمان بسیار فعال و پرکار بود و فیلمهای همه کشورها را به فارسی بر می گرداند. این دختر کلاس نهمش را تمام کرده بود و تازه در مدرسه شبانه کلاس دهم را شروع کرده بود. چون مجبور بود حتما" در آمدی داشته باشد باید کار می کرد. او از خانواده مرفهی نبود پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و زندگی اش باید به نحوی اداره می شد. هوشنگ کاظمی برادر این دختر در کار دوبلاژ بود. البته آن زمان گوینده بود اما بعدها مدیر دوبلاژ شد.او گوینده ثابت پری میسون و سریال های معروف تلویزیونی بود. به هر حال برادرش او را به استودیو شهاب برد.آن روز آقای عطااله کاملی در این استودیو مدیر دوبلاژ بود.دختر وارد اتاق تنگ و تاریکی شد و به سختی عده ای را دید که آنجا نشسته اند و بعدا" فهمید که ادمهای مهمی مثل مهین کسمایی سعید شرافت(که حالا زیر خاک خفته) و مهین معاون زاده(که حالا دیگر در ایران نیست) آن جا مشغول دوبله فیلمی هستند که احتمالا" پل خونین یا آخرین پل نام داشت و مهین کسمایی هم به جای ماریا شل صحبت می کرد. دخترک مات و حیران مانده بود و برادرش با آب و تاب شروع کرد درباره خواهرش صحبت کردن و البته هبچ دروغ هم نمی گفت: خواهر من تجربه های زیادی در تئاتر مدرسه دارد و در جشنهای مدرسه آواز می خواند. دختر با خجالت اما هیجان زیادی به حرفهای برادرش گوش می داد و لحظه هایی در برابرش رژه می رفتند که او با ساز هم شاگردیهایش در مدرسه آواز می خواند و نمایش های زیادی هم اجرا کرده بودند. البته این مال دوره ای بود که دخترک به خاطر شغل یکی دیگر از برادرهایش که کارمند شرکت نفت بود در آبادان زندگی می کرد. پس از صحبتهای برادر همه با خوشرویی و مهربانی از دخترک استقبال کردند و به قول معروف او به دوبله خوش آمده بود! آقای کاملی جمله ای به او دادند تا در صحنه بعدی فیلم به جای یک زندان بان بگوید(از اینجا برید بیرون). او هم با تکیه بر تجربه های تئاتر و آوازهای مدرسه با اعتماد به نفس بسیار جمله را گرفت و نشست میان گویندگانی که هر کدام بتی بودند. فیلم را پخش کردند و تا او آمد جمله اش را بگوید رد شده بود. دوباره فیلم را برگرداندند اول صحنه. آن زمان فیلمهای 35 میلی متری را قسمت قسمت میکردند و می گذاشتند توی آپارات. مثل حالا ویدیو نبود که حتی یک کلمه و یک جمله را بشود توی صحنه تصحیح کرد. باید یک سکانس ده دقیقه ای یا یک ربعی را پشت سر هم یک ضرب دوبله می کردند. در آن صحنه همه گویندگان یکی دو صفحه دیالوگ طولانی و سخت داشتند و دخترک فقط یک جمله (از اینجا برید بیرون) را باید می گفت. این قسمت از فیلم بارها و بارها پخش شد و او هرگز نتوانست آن جمله را بگوید. نه توانست درست بگوید نه توانست مطابق حرکت لبهای بازیگر بگوید. نه با صدای درست گفت نه با اجرای درست. گوینده های قدیمی هم که دیدند تمرین دارد طولانی می شود به بهانه استراحت اتاق را ترک کردند چون حوصله اشان سر رفته بود و به قول معروف جوش آورده بودند. دخترک تنها ماند باز فیلم نمایش داده شد و باز او نتوانست بگوید. بالاخره عاصی شد و زد زیر گریه .اعتماد به نفسش نابود شده بود . اولین برخوردش با کار اجتماعی یک شکست بود و احتمالا"در آن لحظه داشت از شدت حقارت و سرشکستگی سرنگون می شد. ار آن اتاق تنگ و تاریک آمد به اتاق انتظار و با همان مو های بافته و کتانی های سفیدش فریاد زد(من هرگز نمی تونم گوینده فیلم بشم) با برادرش به خانه رفت و در حالی که زار می زد برادرش هم مدام سرزنشش می کرد که تو آبروی مرا بردی. پس از آن دخترک یک ماه بی قرار و بی تاب شد و شب ها بی اطلاع اهل خانه بیدار می ماند و فکر می کرد و گریه می کرد. ضربه آن قدر برایش مهلک بود که غذای درست و حسابی هم نمی توانست بخورد و مدام نا آرام و بی قرار بود. این دوره انگار باعث استحاله و پختگی او شد چون یک ماه بعد به برادرش التماس کرد که او را دوباره به استودیو دوبله ببردو گرچه برادرش قبول نمی کرد اما به هر حال دخترک موفق شد او را راضی کند. دختر روزها را خالی گذاشته بود تا کار کند و شب ها می رفت مدرسه خزائلی و درس می خواند. هوشنگ این بار او را به استودیوی دی سی آی DCI برد که در کوچه ملی خیابان لاله زار بود. در این کوچه تعدادی سینما با چند کافه وجود داشت و او مجبور بود زیک زاک راه برود که از روی ادرار مشتریان شب قبل کافه رد نشود تا کفش های سفیدش کثیف نشود.استودیو هم اتاق کوچکی بود که تعداد زیادی آدم اعم از گوینده واقوامشان که برای تماشای کار آمده بودند آن جا نشسته بودند. داشتند فیلم مهمانی قیصر را دوبله می کردند و مدیر دوبلاژش آقایی بود به اسم تقوی که شغل اصلیش تجارت برنج بود و کارش در دوبله دیری نپایید. یکی از گویندگان که قرار بود به جای پرنسس هفتاد ساله ای حرف بزند مریض شده بود و نیامده بود. فیلم هم باید زودتر دوبله و اکران می شد. مانده بودند که چه کنند دخترک شروع کرد با برادرش پچ پچ کردن که (تو رو خدا بگو این رل را من بگویم) این نقش دو سه صفحه دیالوگ داشت ودیگر مسئله یک خط و (از این جا برید بیرون) نبود. برادر به هیچ وجه راضی نمی شد. دخترک گفت لااقل حالا که گوینده شان نیامده و کسی را هم پیدا نکرده اند بگذارند من آن را تمرین کنم. بالاخره این اجازه به او داده شد و دو صفحه دیالوگ مفصل جلویش گذاشتند. دخترک صداسازی کرد و جای پیرزنی هفتاد ساله حرف زد طوری که همه و حتی خودش متعجب شده بودند.شش ماه بعد دخترک نقش اول گوی دوبله شده بود. وبعد ها به جای بازیگران بزرگی مثل الیزابت تیلر در چه کسی از ویرحینیا وولف می ترسد و گربه روی شیروانی داغ مونیکا ویتی در کسوف و شب میا فارو در گتسبی بزرگ ویون لی در اتوبوسی به نام هوس جولی کریستی در دکتر ژیواگو جولی اندروز در اشکها و لبخند ها و سوفیا لورن در همه فیلمهایش صحبت کرد. من هنوز هم گرفتار آن دختر بچه ام. هنوز هم وقتی پشت میز می نشینم مخصوصا" اگر نقش ها خیلی مهم و سخت باشند مثل آن دختر بجه فکر می کنم که کار بلد نیستم. ![]() نسل های بسياری از قبل و بعد از انقلاب صدای زيبا و تسلط ژاله کاظمی در اجرای برنامه های تلويزيونی را به ياد دارند. ژاله کاظمی که قبل از انقلاب اسلامی 1357 (1979) يکی از شناخته شده ترين گويندگان و مجريان برنامه های تلويزيونی بود، وقتی در دهه هشتاد به ايران بازگشت، به کاری که خود از پيشروان آن بود يعنی دوبله فيلم های خارجی ادامه داد. بسياری از هنرپيشه های سينما مانند سوفيالورن و اليزابت تايلور، محبوبيت خود در ايران را مديون صدای خاص و دوست داشتنی ژاله کاظمی هستند. از هنرپيشه های ايرانی که خانم کاظمی صدای آنها بود، می توان از فروزان و گوگوش نام برد. او، تا يک ماه و نيم قبل از فوتش که به آمریکا رفت ، در ايران همچنان به کار گويندگی فيلم و وام دادن صدای خود به نيکول کيدمن مشغول بود. خانم کاظمی همچنين نقاشی حرفه ای به شمار می آيد که سال ها بود نقاشی می کرد و نمايشگاه هايی در ايران و خارج برپا کرده بود. زنده ياد ژاله کاظمی برای اقامت دائم به واشنگتن رفته بود و در سن 61 سالگی به بيماری سرطان در بيمارستانی در ويرجينيا در حومه واشنگتن درگذشت <!-- / message --><!-- edit note --> روحش شاد وقرین رحمت باد
__________________
فروش 310 فیلم ایرانی از سال 1351 تا 1387 در 19 عدد dvd فقط 12000 هزار تومان
فروش ارشیو موسیقی به صورت در خواستی متال و راک هم صوتی هم کنسرت و کارهای ایرانی فروش سریال کره ای جومانگ16dvd و جواهری در قصر یانگوم15dvd با زیر نویس فارسی با کیفیت dvd سریال های Lost - Alias - 24 - PrisonBreak - Heroes برای فروش موجود است با کیفیتdvd و دو زیر نویس فارسی و انگیلسی فروش فیلم های قدیمی در 120 dvd هر حلقه 400 تومان مجموعه پک فول البوم های ایرانی فقط 10 هزار تومان |
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
Elite
![]() تاریخ عضویت: Thursday 1 January
موقعیت: جهنم
ارسالها: 8,390
تشکر: 1,425
2,295 تشکر در 1,638 ارسال
حالت من:
|
تابلويي از نقاشيهاي ژاله كاظمي بر ديوار اتاق كارم است كه در نگاه اول اثري انتزاعي به چشم مي آيد اما، با دقت در آن، مي شود نيزاري را در پيش زمينه تشخيص داد و رنگهايي آميخته از سبز و قهوه اي و زرد و قرمز در پس زمينه كه چند درخت پاييزي و شايد شعلة آتشي افروخته در جايي آن ميان را تداعي مي كند. تركيب اين رنگها، حسي از گرمايي مبهم پديد مي آورد و برايم يادآور رمز و راز روحيه اي است كه از ژاله كاظمي مي شناختم؛ تا آنجا كه او را شناختم. اين روحيه در نحوة پيدا شدن اين تابلو بر اين ديوار هم ظاهر شد: روز افتتاح آخرين نمايشگاهش در نمي دانم كدام روز از سال 1381 در نمي دانم كدام گالري بود كه پس از دو دور تماشاي تابلوهايش، پرسيد: «كدامها را پسنديدي؟» شمارة تابلوهايي را كه دوست داشتم يادداشت كرد، بدون هيچ توضيحي. و چند هفته بعد تماس گرفت و نشاني دقيق دفتر را گرفت و ساعتي بعد، يكي از آن تابلوها را به عنوان يادگاري فرستاد با نوشته اي در پشتش ـ همين تابلو را. اسمش هست «نجواها»، كه عنوان گويايي است ـ به همان مبهمي احساسي كه مي آفريند.
در آثار ديگرش نيز همين ابهام رازآميز وجود داشت. برخي از آنها، كه در نگاه اول انتزاعي به نظر مي رسيدند، چيزي براي كشف شدن داشتند. در يكي از آنها، دو خط كوچك قوس دار، كه ابرو و چشم بسته اي را مي ساخت، كمك مي كرد تا دريابيم زني با گيسوان بلند سياه، نيمي از رخسار خود را از پس رنگها نشان مي دهد (يا نيم ديگر را پنهان كرده است). در يكي ديگر كه قرمز تند خون رنگي سراسر بوم را با شكلهاي انتزاعي پوشانده، يك پر ناخن رنگ زرد در گودي لانه مانندي توي چشم مي خورد و انگار مرغي جادويي به قول شاملو «به بيضه نشسته» يا آنجا لانة شعله اي است در كمين. يا در تابلويي ديگر، خطهايي با رنگهاي خاكستري تا قهوه اي، تصويري شبه انتزاعي ساخته كه هم مي تواند نقشي از يك درخت عاصي باشد و هم پاي و تنة يك گردباد. حتي در انتزاعي ترين آنها، خطها و رنگهايي آميخته از قرمز و زرد و آبي، گوشه اي از كهكشان را تداعي مي كند. آثار غيرانتزاعي اش هم آميخته با مهي رازآميز بود. در كمتر تابلوي او، خطها و شكلهاي تيز و شفاف به ياد مي آورم. آنهايي كه با قلم موهاي زمخت نقاشي كرده كه اين ويژگي در طبيعتش هست، مثل تابلويي از نيلوفرهاي مرداب بر سطح بركه اي. اما در تابلوهاي ظريفش هم انگار هر منظره در مهي رقيق پوشيده شده، مثل عكسي كه با $$$$$ «فاگ» گرفته شده باشد؛ از جمله منظره اي از دامنة تپه اي كه در جلو تصوير، دهانة سنگچين شدة چاهي بيش از همه خود را به چشم مي كشد كه انگار رازي را در خود پنهان كرده است. همين چند ماه پيش، در پاييز سال 82 كه در افتتاح نمايشگاهي در گالري گلستان ديدمش، گفت: «باهات تماس مي گيرم، يك كار اساسي دارم.» يادم نيست كلماتش دقيقاً همين ها بود يا نه، اما گفت كار مهمي دارد كه بايد تماس بگيرد و قراري بگذاريم براي موضوعي كه انگار از نظر او مهم بود. چند هفته بعد تماس گرفت و خبر فعاليتهايش در زمينة دوبله را داد (استيون دالدري) و گويندگي به جاي نيكول كيدمن در اين فيلم، و همچنين گويندگي به جاي كتي جورادو در دوبلة مجدد (فرد زينه مان) با مديريت دوبلاژ ابوالحسن تهامي بود. كاظمي سال پيش از آن هم، پس از مدتها كمكاري در زمينة دوبله، در پي موفقيت نمايش نسخة زيرنويس دار (آلخاندرو آمنابار) در سينماهاي تهران، در دوبلة اين فيلم به جاي نيكول كيدمن حرف زد. باري، آن روز پس از اعلام اين خبر گفت: «اما كاري كه داشتم گفتن اين خبر نبود. براي آن كار، يك روز ديگر زنگ مي زنم تا قرار بگذاريم.» و گذشت و در گرداب زمستانيِ هرساله ام غرق شدم تا دوازدهم فروردين آن خبر سهمگين آمد كه اولش آدم فكر مي كرد كسي قصد شوخي دارد. يا خودش شوخي كرده تا همچنان زني رازآميز باقي بماند. اين جوري شد كه آخرش هم نفهميدم چه مي خواست بگويد و چرا اين قضيه را تبديل به يك راز كرده بود. معمولاً آدمها كه مي گويند بعداً در مورد «فلان موضوع» با هم حرف مي زنيم، لااقل تيترش را مي گويند. اما شايد ژاله كاظمي رازورزي را دوست مي داشت. شايد دوست داشت هر موضوع ساده اي را، همچون يك بازي، تبديل به يك معماي كوچك كند. شايد بازي غافلگيري را دوست مي داشت. حالا تنها حدسي كه مي زنم اين است كه احتمالاً از بيماري مرگبارش (سرطان لوزالمعده، كه نمي دانم اين عضو لعنتي، با اسمي كه رياضيات و زيست شناسي را به ياد مي آورد، در كجاي بدن آدميزاد است) خبر داشته و مي خواسته اين موضوع را با من، به عنوان يك مطبوعاتي باسابقه كه چند بار از او تقاضاي مصاحبه كرده و او هربار نپذيرفته، در ميان بگذارد و مثلاً براي ثبت در تاريخ، اين بار خودش پيشنهاد يك مصاحبة به اصطلاح «عمري» را بدهد. هنوز يادش بود در تابستان 72 كه براي در تدارك شمارة ويژة دوبله بوديم، روزي در نمايشگاه بين المللي تهران كه يك نمايشگاه نقاشي گروهي برپا بود، چقدر براي مصاحبه اصرار كردم و گفتم كه اين شماره بدون حضور او ناقص است (و بود)، اما با خوشرويي و قاطعيت نپذيرفت؛ حتي وقتي او را «بانوي دوبلة ايران» خطاب كردم كه ديدم آشكارا حالتش تغيير كرد و چهره اش باز شد (بعدها هم شنيدم كه اين عنوان را با غرور، از قول من براي ديگران نقل كرده است). پرهيز از مصاحبه هم گمان مي كنم، علاوه بر دلايلي كه مي گفت، در عمقش از همان گرايش او به رازورزي ريشه مي گرفت. عكسش را هم دوست نداشت در مطبوعات چاپ شود. به مناسبتهايي كه خبرهايي از او در چاپ كرديم، حاضر نشد عكسهاي جديدش را براي چاپ بدهد؛ عكسهاي قديمي اش را هم كه نمي شد چاپ كرد. يك بار كه بالاخره تن به گفت وگويي كوتاه براي شرح فعاليتهايش در زمينة دوبله و گويندگي براي شمارة ويژة صدسالگي سينماي ايران داد، و از چاپ عكسش گريزي نبود، ناچار شديم يكي از عكسهاي قديمي اش را كه به شكل «هاي كنتراست»، گويا در اوايل دهة 1350 در چاپ شده بود، با بريدن اطرافش به شكل قابل چاپ دربياوريم و در قطع 4×3 چاپ كنيم. با وجود دليلي كه خودش براي اين پرهيز عنوان مي كرد، حتي اگر آن را خيلي سرراست به پرهيز زني تعبير كنيم كه در جواني چنان تصويري از خود در ذهنها ثبت كرده كه اينك در ميانسالي و آستانة سني كه بنا بر عرف «سن پيري» شناخته مي شود نمي خواهد آن تصوير را مخدوش كند، به هرحال نتيجه اش افزودن به غلظت همان ابهام بود. روز پنجشنبه 27 فروردين در تالار بتهوون خانة هنرمندان ايران، كه مراسم يادبود ژاله كاظمي به همت جمشيد گرگين (و با استقبال و ازدحام قابل پيش بيني علاقه مندان) برگزار شد، در دو طرف صحنه دو زن سراپا سفيدپوش با دستكش و سرپوش و روبندة سفيد، همچون دو شمايل سرتاپا سفيد ايستاده بودند كه در نگاه اول كاملاً بي حركت و مجسمه وار به نظر مي رسيدند؛ اما بعد معلوم مي شد كه با مكثهاي طولاني، حركتهايي بسيار بسيار آرام به سرها و دستان خود مي دادند. اين دو شمايل شبحگون شايد كنايه اي از حضور روح آن بانوي پركشيده در آن جمع بود و كنايه اي از زنده بودنش. نمي دانم هدف طراح اين ايده دقيقاً چه بوده اما براي من، اين شمايلهاي سراپا سفيد بي چهره نشانه اي از همان رازورزي ژاله كاظمي بود كه پس از خاموشي اش نيز ـ شايد ناخودآگاه ـ چنين تداوم يافت؛ بخصوص پنهان بودن اين چهره ها يادآور رخ پنهان كردن رازآميز اين سالهايش بود. ژاله كاظمي در دوازده فروردين 1322 در تهران متولد شد و در دوازده فروردين 1383 درگذشت. آيا در اين تقارن هم رازي بود؟ آنها كه سر در كشف رمز نشانه ها و صور فلكي و معناي روزها و ماهها و سالها و مفهوم تقارن و تركيب اين نشانه ها با يكديگر دارند، قطعاً معنايي براي اين تقارن مي شناسند يا مي سازند. اما حتي من كه سر در اين چيزها ندارم، و علاقه و اعتقادي هم، تصور مي كنم رازي در اين تقارن هست كه از آن سردرنمي آورم و ابزار و دانش كشفش را هم ندارم. اما اين هم برايم تداوم همان احساسي است كه از سي چهل سال پيش با شنيدن صدايش، تماشاي برنامه هايش، ديدن آثارش، و انزواي اين بيست و چند سالش داشته ام: يك زن غيرمتعارف، دور از دسترس، و البته آميخته با راز. آخر مگر آدمي با آن پيشينه و كارنامه و مشخصات، كه درست در سالروز تولدش مي ميرد، مي تواند آدمي معمولي باشد؟ ژاله كاظمي سالهايي از كودكي و نوجواني را در آبادان گذراند. مادرش گيلك و پدرش اهل قفقاز بود. برادرش هوشنگ در سالهاي آغاز رواج دوبلة فيلم در ايران وارد اين حرفه شده بود و خودش در تئاترها و برنامه هاي نمايشي مدرسه فعال بود. اندكي پس از آنكه در سال 1337 به تهران نقل مكان كردند، روزي برادر بزرگ دست خواهر نوجوانش را گرفت و او را به استوديو شهاب برد كه از فعالترين استوديوهاي (1954، هلموت كوتنر) با شركت ماريا شل و برنهارد ويكي در دست دوبله بود و عطاالله كاملي، كه مديريت دوبلاژ را بر عهده داشت، از ژاله كاظمي خواست با گفتن يك جمله به جاي يك زن زندانبان، كار دوبله را آغاز كند: «فيلم را پخش كردند و تا او آمد جمله اش را بگويد رد شده بود. دوباره فيلم را برگرداندند اول صحنه. آن زمان فيلمهاي 35 ميليمتري را قسمت قسمت مي كردند و مي گذاشتند توي آپارات. مثل حالا ويدئو نبود كه حتي يك كلمه و يك جمله را بشود توي يك صحنه تصحيح كرد. بايد يك سكانس ده دقيقه اي يا يك ربعي را پشت سرهم و يكضرب دوبله مي كردند. در آن صحنه همة گويندگان يكي دو صفحه ديالوگ طولاني و سخت داشتند و دخترك فقط يك جملة "از اينجا بريد بيرون" را بايد مي گفت. اين قسمت از فيلم بارها و بارها پخش شد و او هرگز نتوانست آن جمله را بگويد. نه توانست به موقع بگويد، نه توانست مطابق حركت لبهاي بازيگر بگويد، نه با صداي درست گفت و نه با اجراي درست. گوينده هاي قديمي هم كه ديدند تمرينها دارد طولاني مي شود، به بهانة استراحت اتاق را ترك كردند، چون حوصله شان سر رفته بود و به قول معروف جوش آورده بودند. دخترك تنها ماند، باز فيلم نمايش داده شد و باز او نتوانست بگويد. بالاخره عاصي شد و زد زير گريه. اعتمادبه نفسش نابود شده بود، اولين برخوردش با كار اجتماعي يك شكست بود و احتمالاً در آن لحظه داشت از شدت حقارت و سرشكستگي سرنگون مي شد. از آن اتاق تنگ و تاريك آمد به اتاق انتظار و با همان موهاي بافته و كتاني هاي سفيدش گريان فرياد زد: "من هرگز نمي تونم گويندة فيلم بشم! "»1 و ژاله كاظمي آن روز نتوانست وارد دنياي دوبلاژ شود: «دخترك يك ماه بيقرار و بيتاب شد و شبها بي اطلاع اهل خانه بيدار مي ماند و فكر مي كرد و گريه مي كرد. ضربه آنقدر برايش مهلك بود كه غذاي درست و حسابي هم نمي توانست بخورد و مدام ناآرام و بيقرار بود. اين دوره، انگار باعث استحاله و پختگي او شد، چون يك ماه بعد، به برادرش التماس كرد كه او را دوباره به استوديوي دوبله ببرد و گرچه برادرش قبول نمي كرد، اما به هرحال دخترك موفق شد او را راضي كند. دختر روزها را خالي گذاشته بود تا كار كند و شبها مي رفت مدرسة خزائلي و درس مي خواند. هوشنگ اين بار او را به استوديوي دي سي آي (dci) برد كه در كوچة ملي خيابان لاله زار بود.» در دست دوبله بود و اتفاقاً گويندة نقش پرنسس هفتادساله نيامده بود: «مانده بودند كه چه كنند. دخترك شروع كرد با برادرش پچ پچ كردن كه "تو رو خدا بگو اين رل رو من بگم." اين نقش دو سه صفحه ديالوگ داشت و برادر به هيچ وجه راضي نمي شد. دخترك گفت لااقل حالا كه گوينده شان نيامده و كسي را هم پيدا نكرده اند، بگذارند من آن را تمرين كنم. بالاخره اين اجازه به او داده شد و دو صفحه ديالوگ مفصل جلويش گذاشتند. دخترك صداسازي كرد و جاي پيرزني هفتادساله حرف زد، طوري كه همه و حتي خودش متعجب شده بودند. شش ماه بعد دخترك نقش اول گوي دوبله شده بود. و بعدها به جاي بازيگران بزرگي مثل ... و سوفيا لورن در همة فيلمهايش صحبت كرد.» در هجده سالگي سفري به رم كرد، جايي كه دوبلة حرفهاي فيلم به زبان فارسي توسط عده اي از ايرانيان مقيم ايتاليا از اوايل دهة 1330 آغاز شده بود. ژاله كاظمي طي شش ماه اقامت در آنجا، در كنار نام آوراني مانند منوچهر زماني، الكس آقابابيان، نصرت كريمي، مرحوم حسين سرشار و كامران در زمينة دوبله فعاليت كرد و تجربه اندوخت. در دهة 1340، كه دوران طلايي دوبله در ايران خوانده مي شود، بر قلة اين حرفه ايستاد و معتبرترين زن گويندة فيلم و يكي از چند دوبلور درجة اول بود كه علاوه بر گويندگي، در زمينة مديريت دوبلاژ هم فعاليت مي كرد. ژاله كاظمي همزمان با كار به تحصيل هم ادامه داد؛ از دانشگاه ملي در رشتة علوم سياسي ليسانس گرفت و از دانشگاه كاليفرنياي جنوبي (با بورس تلويزيون) فوق ليسانس تعليم و تربيت: «علوم سياسي را شبانه مي خواندم و با كمال تعجب شاگرد اول شدم. تحصيل در رشتة علوم سياسي اشتباه بود. فكر مي كردم رشتة جذاب و شيريني است اما در سال دوم متوجه شدم كه لااقل من براي اين رشته ساخته نشده ام. به نظرم سياست يك بازي ماهرانه و البته گاهي هولناك است، و من اين بازي را دوست نداشتم.» صداي كاظمي بر لبان بزرگترين ستاره هاي سينماي جهان آمد و در فيلمهاي ايراني نيز به جاي بازيگران مشهوري صحبت كرد. صداي مخملي و آرامبخش او، وقار و اعتمادبه نفسي را تداعي مي كرد كه درعين حال سرشار از احساس بود. او معمولاً صداسازي نمي كرد و افزودن چاشنيهاي اندك به همان صداي هميشگي اش، هم بر چهرة سوفيا لورن مي نشست، هم اليزابت تيلر، هم جولي اندروز. بااين حال يكي از شاهكارهاي او دوبلة اليزابت تيلر در فيلم (1966، مايك نيكولز) در نقش زني عصبي و پرخاشگر و الكلي بود. يك درام پرتنش خانوادگي كه تيلر و ريچارد برتن، در زماني كه هنوز زن و شوهر بودند، شايد يك موقعيت شخصي را به نمايش مي گذاشتند. ژاله كاظمي زماني كه پرخاش مي كرد و فرياد مي زد، اقتدار و اعتمادبه نفس و تحكم بيمارگونة نقش را بازتاب مي داد و هنگامي كه آرام حرف مي زد، با درك درست نقش، لحني پركنايه و نيشدار داشت. در دوبلة جاودانة فيلم (1965، رابرت وايز) هم به جاي جولي اندروز سنگ تمام گذاشت و متناسب با فضاي عمومي فيلم، شيرين و دوست داشتني و دلپذير بود. وقتي مارياي خيس شده در برابر اعتراضهاي كاپيتان فون تراپ با او بگومگو مي كند، شيريني نقش را با قاطعيت مي آميزد و هنگامي كه پس از ترك موقت خانة كاپيتان، در اوج نااميدي بچه ها بازمي گردد و بچه ها شادمانه با او همسرايي مي كنند، آه كشدار ژاله كاظمي، پس از دهها بار تماشاي فيلم، هنوز تنم را مي لرزاند. گويندگي هاي ژاله كاظمي در كنار دوبله هاي مهين كسمايي به جاي آدري هپبرن، مرحوم تاجي احمدي به جاي جين فاندا و ناتالي وود، رفعت هاشمپور به جاي سوزان هيوارد و اينگريد برگمن، و برخي از دوبله هاي شهلا ناظريان، نيكو خردمند، فهيمه راستكار و... جزو بهترين هنرنمايي هاي زنان دوبلور ايراني است. ژاله كاظمي از سال 1348 كار در تلويزيون را هم آغاز كرد و مشهورترين برنامه اي كه بود كه به معرفي برنامه ها و گفت وگو با برنامه سازان مي پرداخت: هم به كارهايم اضافه شد. چند سالي با تهيه كننده كار كردم و بعد خودم تهيه كنندة كارهايم شدم. از آن به بعد، هم تهيه كننده و هم مجري بودم. تا اينكه سازمان تصميم گرفت مسئوليتهاي بيشتري به من بدهد. در سالهاي آخر مدير اجرايي سيزده برنامة تلويزيوني بودم كه از شبكة يك پخش ميشد. در واقع، مدير گروه اجتماعي شبكة يك بودم كه هر ماه سيزده برنامه توليد ميكرد.» صداي زيباي ژاله كاظمي و شركت او با آن چهرة دلپذيرش در دوبلة بسياري از فيلمهاي ايراني، همراه با شهرتي كه از طريق برنامه هاي تلويزيوني به دست آورده بود، باعث شد بارها با پيشنهادهايي براي بازي در فيلم روبه رو شود؛ اما او كه زني كمال طلب و نخبه گرا بود، در برابر اين پيشنهادها مقاومت كرد ضمن آنكه: «مادرم هيچوقت اجازه نداد. مي گفت: يا بازيگري سينما يا من! يك بار هم (بهمن فرمان آرا) را پذيرفته بودم تا فخرالنسا را بازي كنم، شب كه به خانه آمدم، مادرم چمدانهايش را بسته بود. البته از اينكه بازي نكردم پشيمان هم نيستم، چون فكر ميكنم لااقل در آن زمان مادرم درست فكر مي كرد. با را در سال 1355 كه هرگز پخش نشد با داريوش مهرجويي كار كردم. گروهي بوديم كه به قلعه صعود كرديم و كار هم كاملاً بداهه سازي بود. من در فيلم به جاي خودم بودم اما آنجايي كه به داستان مي پرداختند، من نقش مادر حسن صباح را بازي مي كردم. هنوز هم دوستاني كه دركار سينما هستند هرازگاهي به ياد من مي افتند و از سر لطف مرا دعوت به بازي مي كنند.» ژاله كاظمي در سالهاي نوجواني، سه سال هم نقاشي مي كرد اما بعدها به دليل مشغلة فراوان، نقاشي را رها كرد تا اينكه پس از انقلاب، بار ديگر نقاشي را از سر گرفت. او كه در سالهاي پس از انقلاب، بيشتر ساكن امريكا بود، در سال 1362 نخستين نمايشگاه آثارش را برگزار كرد و از آن پس آثارش در چندين نمايشگاه گروهي و انفرادي در ايران و امريكا به نمايش در مقاله اي با عنوان "تعويض اسبها" نوشت آدمي كه گويندة فيلم و مجري تلويزيون بوده حالا رنگ و بو و عطر صدايش را به بوم نقاشي منتقل كرده است.» نامهرباني با اهل دوبله در اين سالها شامل ژاله كاظمي هم شد؛ به علاوه كه او، به عنوان يكي از چهره هاي شاخص و محبوب تلويزيون پيش از انقلاب، در سيماي جمهوري اسلامي ايران هم جايي نداشت. جدا از وجه سياسي اين طرد و انزوا، همچون ساير عرصه ها، او هم مانند عده اي ديگر از همكارانش، با دو دهه موفقيت، مورد حسد برخي از كوتولـه هاي اهل حرفه نيز بود و خيلي ها خوش مي داشتند براي مهيا شدن ميدان، آدمهاي درجه يك طرد و منزوي شوند. ژاله كاظمي با روحيه اي كه داشت، اين فضا را تاب نمي آورد و حتي زمانهايي كه در وطن بود، خود را با بوم و رنگ مشغول مي كرد. البته با عوض شدن فضا در دوره هايي، جسته وگريخته در خارج از تلويزيون به گويندگي مي پرداخت كه البته برخي از اين آثار براي پخش در تلويزيون بود. گفتار متن برخي از برنامه ها دربارة سينما را مي خواند؛ گويندة چند آنونس و تيزر و فيلم مستند بود؛ تا پيش از رواج صدابرداري سر صحنه، در چند فيلم به جاي بازيگران ايراني (از جمله فريماه فرجامي و هما روستا) حرف زد و البته در دوبلة چند فيلم و سريال خارجي هم شركت كرد. ولي موارد حضورش به عنوان مدير دوبلاژ در اين سالها اندك، و آخرينشان همين مديريت دوبلاژ و گويندگي بود. در مورد اينكه آيا ژاله كاظمي از بيماري مرگبارش خبر داشته يا نه، چيزهاي متناقضي شنيده ام. اما اگر هم خبردار شده باشد، در همين هفته هاي آخر بوده. زني چون او حيف بود كه مدت طولاني بستري و زمينگير باشد و شاهد نگاههاي ترحم انگيز و حسرتخوار عيادت كنندگان. حسرتي هم اگر هست، كه هست و مداوم هم هست، يك بار با اين شوك بيشتر زيبندة اوست. پي نوشت 1) همة نقل قولها از: «همه بريد بيرون»، ژاله كاظمي، ماهنامه فيلم ، شمارة 315، ارديبهشت 1383. به ياد ژاله كاظمي، گوينده و نقاش 1322-1383 هوشنگ گلمكاني
__________________
فروش 310 فیلم ایرانی از سال 1351 تا 1387 در 19 عدد dvd فقط 12000 هزار تومان
فروش ارشیو موسیقی به صورت در خواستی متال و راک هم صوتی هم کنسرت و کارهای ایرانی فروش سریال کره ای جومانگ16dvd و جواهری در قصر یانگوم15dvd با زیر نویس فارسی با کیفیت dvd سریال های Lost - Alias - 24 - PrisonBreak - Heroes برای فروش موجود است با کیفیتdvd و دو زیر نویس فارسی و انگیلسی فروش فیلم های قدیمی در 120 dvd هر حلقه 400 تومان مجموعه پک فول البوم های ایرانی فقط 10 هزار تومان |
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
Elite
![]() تاریخ عضویت: Thursday 1 January
موقعیت: جهنم
ارسالها: 8,390
تشکر: 1,425
2,295 تشکر در 1,638 ارسال
حالت من:
|
مرحوم منوچهر نوذری تولد:1315 قزوین وفات :1384 شروع حرفه ای دوبله : 1333 ومدیریت دوبلاژ 1341 سایر فعالیتها : گویندگی در رادیو وبازی در سینما از 1325، اجرای برنامه ها و مسایقه های تلویزیونی از 1337 ، اجرای برنامه رادیوئی صبح جمعه با شما و طولانی ترین و محبوبترین مسابقه هفتگی تلویزیونی : مسابقه هفته نقش های شاخص : فیلم: ایرما خوشگله ، آپارتمان ، شیرینی شانس، روزهای شراب و گل سرخ ، چه کسی لیبرتی والانس را کشت سرگیجه ( جیمز استوارت ) ، بچه سین سیناتی ( استیو مک کوئین ) گوینده اولین نقش جیمز باند در ایران ( دکتر نو) و.... چهره و صداي او نيازي يه معرفي ندارد . جداي از كار دوبله ، صداي او د راديو نيز همراه مردم بوده است . سالها با صبح جمعه با شما مردم را خنداند . برنامه اي كه بنظر من پيوند ميان مردم و راديو بود. كاراكترهايي كه او در اين برنامه خلق كرد هنوز هم از ياد مردم نرفته است . تاريخ شفاهي دوبله، راديو، سينما و تئاتر از زبان منوچهر نوذري ودرسخن اول بنابه قانون دوست وحكم احترام دوست دارم ازمنوچهرنوذري يادي كنم كه چندي پيش غريبانه رفت.همچون برادرش محمود نوذري كه زماني درسمت صدابرداري درحيطه دوبله فعاليت مي كرد وچون استاد ش ايرج دوستداركه به انصاف خوش تربيت كرد چنين شاگردخلفي راوچون يارديرين وآشنايش كنعان كياني، زرگنده اش ... مرحوم منوچهرنوذري متولد10 ارديبهشت 1315 درقزوين بود. اصلاً كاشاني بود . هنگامي كه تنها3 ماه داشت خانواده اش به تهران نقل مكان كردند . پس ازآن مدتي نيزدركاشان زيست ومابقي رادرتهران ماند مگر يكي _ دوسفري كه به هواي فيلمسازي به مصرو...رفت. درسال1332زماني كه 16 سال داشت ازطريق هوشنگ لطيف پوركه ازدوستان خانوادگيشان بود به مرحوم ايرج دوستداركه درآن زمان مديريت يكي ازدوشعب استوديومولنروژرابه عهده داشت معرفي شدوشروع به كار آموزي كرد . پس ازآن به پيشنهاد ژاله علووبااجازه نامه اي كه به سختي ازپدرگرفت واردراديو شد. وي از نخستين چهره هايي بود كه درتلويزيون مشاهده شد. درسالهاي پس ازانقلاب نوذري را بابرنامه هايي چون مسابقه هفته، طنزجدي نگيريد، سريال كوچه اقاقيا( وي قبلاً نيزدرفيلمهايي بازي كرده بود) ويك سري ازبرنامه صندلي داغ مي شناسيم. منوچهرنوذري در18آذر1384براثرعارضه كليوي چهره درنقاب خاك كشيد.همچنان كه دقيقاً چهل سال پيش كاووس دوستدار برادرناكام ايرج دوستدارازدنيارفت. يكي ازشاخص ترين فيلمهايي كه پس ازانقلاب باصداي نوذري دوبله شد فيلم چهارشنبه هاباموري وبا بازي جك لمون بود. اين فيلم وباالخص ديالوگهاي نوذري سرشارازشورزندگي بودند... روحش شاد. <!-- / message -->“مسابقهي هفته” سالها، جزو موفقترين برنامههاي تلويزيوني بود تا اينكه آقاي پورنجاتي قائم مقام وقت سازمان گفت كه سوالهاي مذهبي آن را زياد كنيد و زنها نباشند. بعد دوباره تغيير كرد تا اينكه گفتند نميخواهيم منوچهر نوذري متولد 10 ارديبهشت 1315 ، بيش از 51 سال است كه در راديو، تلويزيون، دوبله، سينما و تئاتر ايران فعال است. منوچهر نوذري، در گفتوگويي تفصيلي با خبرنگاران گروه هنري خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) از بيش از نيم قرن فعاليت خود در رشتههاي مختلف هنري سخن گفت . 17 سالم بود كه كار دوبله را شروع كردم، استادم آقاي لطيف پور دوست برادرم مرحوم محمود نوذري بود و به خانه ما رفت و آمد داشت. يك روز من را ديد و گفت كه تو در دوبله استعداد داري و من را براي كار به پيش خودش برد. نشستم و نگاه كردم، ديدم ميتوانم. اولين فيلمي كه صحبت كردم دختر نمكزار محصول ايتاليا بود. در آن فيلم فريدن سقفي به جاي مارچلو ماسترياني صحبت ميكرد و مرحوم ايرج دوستدار نقش منفي فيلم را ميگفت. در هر فيلمي يك كمدين كوچكي بود همراه با رل اول فيلم كه به آن جيمي ميگفتند كه آنرا به من دادند و در اولين روز كارم من جاي نقش دوم فيلم صحبت كردم. آن موقع مثل الان نبود كه گوشي داشته باشيم. تكرار هم نداشتيم و همه تكهها سريع ضبط ميشد. كار خوب درآمد و تشويقم كردند من هم در دوبله ماندم و رسيدم در حد مدير دوبلاژ و رلهاي سنگين را دوبله كردم. وي به ايسنا گفت: قديم، وضعيت دوبله خيلي خوب بود. دوبله هم فن است و هم هنر. به غير از اينكه حالت هنرپيشه را حفظ ميكني بايد مواظب لب و دهن هم باشي و دو تا كار را در يك زمان انجام دهي. اينكه الان بعضي از دوبلهها خوب نميشود طرف ميايد لب و دهن را ميزان كند حال از بين ميرود و مياد حال را درست كند لب و دهن از بين ميرود!. تا قبل از فيلم اشكها و لبخندها دوبله ما در دنيا دوم بود. ايتالياييها موسيقي هم دوبله ميكردند بعد از اينكه ما هم شروع به اين كار كردم يك شديم و واقعا كارمان سبك بود ولي الان اينطور نيستيم و خراب شديم. اول اينكه يك مقدار از آن گويندهها نيستند. بعد هم كار بيارزش شده و برايشان مهم نيست مثل آنوقتها حالت داشته باشند فقط ميخواهند صدا فارسي بشود تا مشتري بفهمد. الان 70، 80 درصد فيلمهايمان خوب دوبله نميشوند. وي افزود: همزمان با دوبله، وارد راديو شدم و اجراي برنامهها را از جمله داستان شب به عهده داشتم. 21 سالم بود كه با شروع كار تلويزيون در ايران و آن موقع كه هنوز كسي نميدانست تلويزيون چي است من به همراه مرحوم تابش، متوجه و مرحوم مبشر شب در تلويزيون ظاهر شديم و به مردم گفتيم تلويزيون چي است و بعد يواش يواش برنامه گذاشتيم. بعد از سال 40 در چند فيلم سي |